تبليغاتX
 لحظه های تنهایی

معرفي سايت

سلام دوستان امروز مي خواهم يك سايت معرفي كنم براي كساني كه دوست دارند زبان اسپانیایی را ياد بگيرند. اميدوارم از اين سايت خوشتان بياد و مورد استفادتان قرار بگيرد

 

www.elcastellano.blogfa.com


 

نوشته شده توسط bineshoon va tak setare در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 ساعت 20:30 موضوع | لینک ثابت


سال نو مبارک..

سلام بچه ها سال نو مبارک امیدوارمسال خوب و سر شار از موفقیت و سلامتی را داشته باشید.

سال نو مبارک


 

نوشته شده توسط bineshoon va tak setare در پنجشنبه یکم فروردین 1387 ساعت 15:23 موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط bineshoon va tak setare در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 ساعت 21:32 موضوع | لینک ثابت


ولنتین تان مبارک

سلام خوبید؟

من هم خوبم. نمی دانم چی بگم!!!

راستی بچه ها امروز میشه ۲ سال که من از کشور عزیزم دورم

دلم خیلی تنگ شده برای دوستام و.....

خدا کنه زود تر برگردیم..


 

نوشته شده توسط bineshoon va tak setare در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 ساعت 15:11 موضوع | لینک ثابت


 

داستان یک ازداج عشق

یکی بود یکی نبود
يه روزی از روزا...
با يه دختری آشنا شدم.
اون اولا واسم مثل يه دوست خوب بود.
يه دوست که باهاش بتونم راحت درد دل کنم.
ولی کم کم خيلی بهش عادت کردم.
واسم با ديگران متفاوت بود.
عاشقش شدم.
عشق اولم بود.
نمی دونستم چه جوری بهش بگم.
چه جوری نشون بدم
که دوستش دارم.
روز ها گذشت.
من هم هر کاری که می تونستم می کردم
که بهش نشون بدم که دوستش دارم.
يه روز قلبمو تقديمش کردم٬ قلبمو پس داد!
دختر عجيبی بود. اصلا توو خط عشق و عاشقی نبود.
همين جور عاشقش موندم...
يه روز اومد گفت:
" اين دوستمه اسمش سعيد هست."
يهو يه چيزی قلبمو فشار داد.
بغضمو خوردم و لبخند زدم گفتم:
"خوشبختم."
ديگه چيزی از دلم نمونده بود.
اون لبخند از ته دل نبود.
فقط ماهيچه های صورتم بودن که به صورت يک لبخند شکل گرفته بودند.
که باز هم ناراحت نشه!
يه روز درحالی که گريه می کرد به خونم اومد و گفت:
"با هم جرو بحثمون شده. می تونم پيشت بمونم؟"
با اين حال که می دونستم اين قلبمه که باز هم بايد درد بکشه و جيک نزنه٬
لبخند زدم و گفتم:
"بله که می تونی."
بغلش کردم و سرش رو گذاشتم رو شونم که گريه کنه تا آروم بشه...
چندين ماه گذشت...
يه روز بهم زنگ زد و گفت:
"پنجشنبه هفته ی ديگه عروسيم هست. کارت دعوتو کی بيارم خونتون بهت بدم؟"
ديگه نمی فهميدم چی ميگه.
منگ شده بودم.
يهو ديدم داره ميگه:
"... کوشي؟ الوووووو...."
گفتم: "اينجام. اينجام. يه لحظه رفتم تو فکر."
گفت: "تو هميشه وقتی با من حرف می زنی ميری تو فکر!"
گفتم: "فردا خونه هستم. حدود ساعت پنج بيا دعوت نامه رو بده."
....
اون شب اصلا خوابم نمی برد. خُل شده بودم.
ياد اون روزهای اول که تازه باهاش آشنا شده بودم افتاده بودم.
خلاصه با هزار تا وول خوردن و کلنجار رفتن تونستم يه سه ساعت بخوابم.
فردا ساعت پنج زنگ در به صدا در اومد.
خودش بود. بازم سر ساعت!
در رو باز کردم.
به چشماش زل زدم.
هنوزم عاشقش بودم. ولی ...
گفت:
"يوهو. کجايی؟ بيا اينم دعوت نامه. پنجشنبه می بينمت."
تا پنجشنبه بياد٬‌ نمی دونم چه جوری زندگی کردم.
همه چيز واسم مثل جهنم بود.
نمی تونستم تحمل کنم.
به سيگار و مشروب هم عادت نداشتم.
دوست داشتم برم بالای يه کوهی و تا دلم می خواد داد بزنم.
....
پنجشنبه کت شلوارم رو پوشيدم.
به سالن که رسيدم٬ اونو توو لباس عروس ديدم.
چقدر زيبا شده بود.
اومد جلو و بهم گفت:
"خوش اومدی امين. برو يه جا بشين. اميدوارم بهت امشب خوش بگذره."
دستشو گرفتم و لبم رو آوردم نزديک گوشش و گفتم:
"نه. اومدم اين کادوی ناقابل رو بدم و برم. تو هميشه توو قلب من هستی. منو يادت نره!"
گونش رو بوسيدم و گفتم:
"خداحافظ!"
حالا اين من بودم و تنهايی هام که بايد تا ابد باهاش می ساختم.

 

 


 

نوشته شده توسط bineshoon va tak setare در جمعه نوزدهم بهمن 1386 ساعت 14:53 موضوع | لینک ثابت


...

برای نمایش بزرگترین اندازه كلیك كنید

 

پروردگارا! تو دهنده هر نعمتي، صاحب هر حاجت و منتهاي هر اميدي. فراوان ترين سپاس ها براي توست و برترين منت ها از آن تو. به نعمت تو كارهاي نيك كامل مي گردد. اي كه به كارهاي نيك معروفي و موصوفي! مرا از كارهاي نيكت بهره مند ساز. تا از غير تو بي نياز گردم. به رحمتت اي مهربانترين مهربانان.
 


 

نوشته شده توسط bineshoon va tak setare در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 ساعت 19:29 موضوع | لینک ثابت


سخنان دل عاشق................

بهت نمی گم دوست دارم ، ولی قسم می خورم دوست دارم ،
بهت نمی گم كه هر چی بخوای بهت می دم ، چون همه چیزم تویی ،
نمی خوام خوابتو ببینم ، چون تو خیلی خوش تر از خوابی ،
اگه یه روزی چشمات پر از اشك شده دنبال یه شونه گشتی كه گریه كنی ، صدام كن ، بهت قول نمی دم كه ساكتت كنم منم پا به پات گریه می كنم ،اگه دنبال مجسمه سكوت می گشی تا سرش داد بزنی ، صدام كن قول میدم ساكت بمونم ، اگه دنبال خرابه می گشتی تا نفرتتو توش خالی كنی ، صدام كن ، قلبم تنها خرابه ی وجود توست
18آبان


 

نوشته شده توسط bineshoon va tak setare در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 ساعت 21:40 موضوع | لینک ثابت


یادم باشد

 

***

یادم باشد : حرفی نزنم که دلی بلرزد و خطی ننویسم که کسی را آزار دهد ،
یادم باشد : که روز و روزگار خوش است و تنها دل من است که دل نیست ،
یادم باشد : جواب کینه را با کمتر از مهر و جواب دو رنگی را با کمتر از صداقت ندهم ،
یادم باشد : باید در برابر فریاد ها سکوت کنم و برای سیاهی ها نور بپاشم ،
یادم باشد : از چشمه ، درس خروش بگیرم و از آسمان ، درس پاک زیستن،
یادم باشد: سنگ خیلی تنهاست، باید با او هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند ،
یادم باشد: برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام نه برای تکرار اشتباهات گذشته !
یادم باشد:هر گاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان بی زبانی که به سوی قربانگاه
می رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم ...
یادم باشد: می توان با گوش سپردن به آواز شبانه دوره گردی که از سازش عشق می بارد به
اسرار عشق پی برد و زنده شد !
یادم باشد:گره تنهایی و دلتنگی هر کسی فقط به دست خودش باز می شود ،
یادم باشد: هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم ...
و یادمان باشد هیچگاه از راستی نترسیم


 

نوشته شده توسط bineshoon va tak setare در پنجشنبه سیزدهم دی 1386 ساعت 20:7 موضوع | لینک ثابت


دختره از پسره پرسيد: من خوشگلم؟ گفت نه.گفت: دوستم داري؟ گفت نوچ. گفت: اگه بميرم برام گريه ميکني؟ گفت اصلاً. دختره چشماش پر از اشک شد، هيچي نگفت؛ پسره بغلش کرد و گفت: تو خوشگل نيستي، زيبا ترين هستي. تو رو دوست ندارم، چون عاشقتم. اگه تو بميري برات گريه نمي کنم، چون من هم مي ميرم


 

نوشته شده توسط bineshoon va tak setare در جمعه هجدهم آبان 1386 ساعت 17:18 موضوع | لینک ثابت


افسوس که عاشقی را جرم می دانند.......!

 

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم

نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .

به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسید .
 
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
 
تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسید .
 
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
 
 
روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد" .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم " ، و گونه منو بوسید .
 
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .

 Active-Daneshjo.Com

 

یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم و گونه منو بوسید .
 
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
 
نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، توی کلیسا ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه از کلیسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"
 
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .

 Active-Daneshjo.Com

 
 سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نیمدونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم دارما
 
 
می دانم که این مطلب یه کم طولانی هستش ولی اگر نخوانید از دستتون رفته
پس اگر نخواندید خواهشن بخوانید و نظرتون را بگید


 

نوشته شده توسط bineshoon va tak setare در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 ساعت 18:53 موضوع | لینک ثابت


عید فطر

 

 

 

 

عید سعید فطر مبارک

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط bineshoon va tak setare در شنبه بیست و یکم مهر 1386 ساعت 9:2 موضوع | لینک ثابت


اميرالمومنين


 

نوشته شده توسط bineshoon va tak setare در چهارشنبه یازدهم مهر 1386 ساعت 12:34 موضوع | لینک ثابت


 

ای کاش می شد هیچ کس تنها نباشه!

 

 

...

 

 


 

نوشته شده توسط bineshoon va tak setare در یکشنبه یکم مهر 1386 ساعت 17:5 موضوع | لینک ثابت


طنز...

مناجات خواجه عبدالله رایانه ای



اي خدا hard دلم format نما
 از فريب ناکسان راحت نما

جمله ويروسند مردمان دون
 استغيرالله مما يفترون

فايل عشقت را کپي کن در دلم
 deltree کن شاخه هاي باطلم

jumper روح خلائق set نما
 گام هاشان در رهت ثابت نما

گر ز انفاست دلي scan شود
 از شرور ديد و دذ ايمن شود

بهر روي زرد سيمين تن فرست
 بهر دم‌هاي پر آستر fan فرست

اي خدا file عذابت run مکن
 با ضعيفان هيچ جز احسان مکن

از همان صبحي که اول گل دميد
 بي نياز از cod خدايش آفريد

کارگاه آفرينش cod نداشت
 ram نبود و mouse آن همpad نداشت

عشق گل حق در دل بلبل نهاد
 بر شقايق داغ چون lable نهاد

system عشقش بري از هرerror
 گوهر مهرش در سينه همچو دُر

عشق نرم افزار راه انداز ماست
 عشق password و وصال کبرياست

خالي از عشق و محبت دل مباد
بي صفا چون عاصي intel مباد

بهتر آن باشد سرودن ول کنم
زين تن خاکي دَمي dos shell کنم

 

 


 

نوشته شده توسط bineshoon va tak setare در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 ساعت 22:12 موضوع | لینک ثابت


در لحظه های تنهایی...

 

 

در خلئی که نه خدا بود و نه آتش نگاه و اعتماد تو را

به دعایی ناامیدوار طلب کرده بودم./

(احمد شاملو)

 

 

 

من از آن پس به همه چیز جهان می خندم

به غم و شادی و عشق گزران می خندم

من از آن پس که دل دارم رفت

 

به همه چیز جهان می خندم./

 

 


 

نوشته شده توسط bineshoon va tak setare در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386 ساعت 18:29 موضوع | لینک ثابت



6) area de texto


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting